من و دخترم

امروز دخترم حسابی خسته بود حوصله اش سر رفته بود و کلی هم غر غر کرد. حالا یکی نیست بهش بگه که عزیز دلم کرونا در کمینه و باید توی خونه موندو بیرون نرفت آیا من درام درست میگم ؟

عطار نیشابوری

در قحطی نیشابور چهل شبانه روز گشتم

نه در هیچ مکانی صدای اذانی بود و

نه هیچ مسجدی گشاده ...

 

آنجا دانستم نام اعظم خداوند  نان است ...

چند خط درد دل

نمیدونم واقعیت های امروز زندگی ما واقعی هستن یا توهم واقعیت دارن ، نمیدونم این نایسامانی اقتصادی که کمر مردمو شکسته واقعیه یا خواب و خیاله ، نمیدونم دولت مردای ما چرا ساکت و مردم را با قول فشار اقتصادی تنها گذاشتن ، چرا علما که در طول تاریخ نشان دادن همیشه پشتبان مردم از ظلم و ستم هستن آیا الان توی جبهه ظلم هستن یا نه ، آیا یکی از اصول روحانیت این نیست که توی صف مردم عوام باشن و حق مظلوم را از ظالم بگیرن یا لااقل با مظلوم همدری کنند و از غم روحیش کم کنند ، اینها سوالاتی هستن که مدام در ذهن من رژه میرن و جوابی برایشان پیدا نمیکنم

زندگی ویلیام

هنوز   هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال   گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان   مي‌افتم ...
 
 
ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال   دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت   و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن... 
 
 
روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت،   به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده   بود
 
 
ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که   پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش... 
 
 
من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او   سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل   مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش   رفتم تا از او خداحافظي کنم
 
 
کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم   که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟ 
 
 
هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت   من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟ 
 
 
بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که   حرکتي کنم، ادامه دادم
 
همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي !!! 
 
ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به   من، ادامه داد
 
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟ 
 
گفتم: نه
 
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟  
 
گفتم: نه
 
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟  
 
گفتم: نه
 
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟

 

گفتم نه

 

گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟
گفتم: نه !

 

گفت: اصلا عاشق بودي؟

 

گفتم: نه
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟ 
گفتم: نه ! 
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟ 
با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم !!! 

ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين .... 

حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد. 

ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟ 
جواب دادم: نه ! 
ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني

 

 

بدون شرحسلام عزیزان مجددا خدمتتون رسیدم با انرژی بیشتر .

5 درس مهم

Top of Form

يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس 129 رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس 129 رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس 129 رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: « به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي »!

 

نتيجه اخلاقي: اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي  خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!

درس دوم:

 

يه کلاغ روي يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاري نمي کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم مي تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاري نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که مي توني!... خرگوش روي زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!

 

نتيجه اخلاقي: براي اينکه بيکار بشيني و هيچ کاري نکني ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشي!

 

درس سوم:

 

يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند... يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه...

جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم... منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشي ناپديد ميشه...

بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه...

بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»!

 

نتيجه اخلاقي: اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!

درس چهارم:

 

بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه... همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود... تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان  1000 دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و 1000 دلار به زن پيتر ميده و ميره... زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت... پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود... پيتر گفت: خوبه... چيزي در مورد 1000 دلاري که به من بدهکار بود گفت؟!

 

نتيجه اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد!

 

درس پنجم:

 

من خيلي خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلي کمکم کردند... دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود... فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي... سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان  500 دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم... وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهره نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي... ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم... به خانواده ما خوش اومدي!

 

نتيجه اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد!

var wv=new Bl(window.document, "FldA"); document.write(wv.getReadModeHTML());  

if(BPX) wv.hide();  

Bottom of Form

معجزه آرد





 امیدوارم هرگز لازم نشود.
در صورت نیاز، میتوانید روش زیر را راستی آزمائی کنید.

یک کیسه آرد در یخچال خود نگه دارید حیرت آوره!!! چطور تا به حال راجع به آن چیزی نشنیده بودیم؟ من همیشه آن را زیر شیر آب سرد می گرفتم. تجربه ی یک خانم با سوختگی ها چندی پیش هنگام پختن ذرت، چنگالم را در آب جوش کردم تا ببینم که ذرت ها آماده هستند یا خیر... ولی اشتباها دستم در آب جوش رفت... همان طور که داشتم جیغ و فریاد می کردم، یکی از دوستانم که یک دامپزشک ویتنامی است وارد خانه شد و پرسید که مقداری آرد ساده دارم یا نه؟ من کیسه را آوردم و او دست مرا در آن فرو برد و به من گفت که دستم را به مدت 10 دقیقه در آن آرد نگه دارم... و من هم همینکار را کردم...او به من گفت که در ویتنام، مردی آتش گرفته بود و آنها در حالی که ترسیده بودند، برای خاموش کردن او کیسه ای آرد بر سر و تن او پاشیده بودند، و در کمال تعجب دیده بودند که نه تنها آن آرد آتش را خاموش کرده است، بلکه باعث شده بود که او حتی یک تاول هم نزند خلاصه ....من دستم را به مدت 10 دقیقه در کیسه ی آرد نگه داشتم و آن را بیرون آوردم و دیدم که حتی یک رد قرمز و یا تاولی روی آن وجود ندارد و از همه مهمتر، به هیچ عنوان دردی هم ندارد. از آن زمان، من یک کیسه آرد برای زمان هایی که خودم را می سوزانم، در یخچال نگهداری می کنم. آرد سرد تأثیر بیشتری نسبت به آرد با دمای اتاق دارد.  من از آرد استفاده کرده ام و تا به حال یک لک سوختگی قرمز و یا تاول نداشته ام. حتی یک بار زبانم را سوزاندم و آرد را به مدت 10 دقیقه روی آن گذاشتم... درد آن ناپدید شد و سوختگی آن هم برطرف شد آن را امتحان کنید.... معجزه را تجزبه کنید!! یک کیسه آرد در یخچال خود نگه دارید و از این کار خوشحال خواهید شد  آب سرد نگیرید.... آن را مستقیما در آرد قرار داده و 10 دقیقه نگه دارید







    
 
 

--